30- درس سی ام خارج اصول
دلالت سوم از اقسام دلالات اين است که: ظاهر کلام متکلّم مراد جدي متکلّم باشد، يعني هر کجا که مراد استعمالي مطابق با مراد جدّي باشد، دلالت نوع سوم را تشکيل ميدهد. در مورد اين دلالت ميگوييم: به حکم عقلاء است و اصالة الظهور هم جايش اين جاست که اگر متکلّم کلمهاي را گفت و قرينهاي برخلاف نصب نکرد، ميگوييم: همين مراد جدّي است به بناء عقلاء، پس اگر متکلّم کلامي را بيان کرد که ظهور در معنايي داشت، عقلاء حمل ميکنند اين کلام را بر مراد جدّي متکلّم.
مقدّمهي دوم: اين اصالة الظهور در ابواب مختلف اسمهاي گوناگوني دارد: اصالة الظهور، اصالة عدم القرينة، اصالة الاطلاق، مثلاً اگر متکلّمي کلامي را گفت عامي را بيان کرد و قرينهي متّصله ذکر کرد، از ذکر قرينه ميفهميم که عموم اراده نشده است و اگر قرينهي منفصله ذکر کرد، اين قرينهي منفصله جلوي ارادهي استعمالي را نميگيرد، بلکه جلوي ارادهي جدّي را ميگيرد. در اين جا مرحوم شيخ انصاري قدس سره در «رسائل» مطلبي دارند و آن اين که بناي عقلاء بر عمل به عمومات است و مرجع همهي اين اصول به اصالهي عدم القرينه است. کلام در اين است، آيا اين حرف شيخ قدس سره درست است يا خير؟ مثال: کلامي را متکلّم گفته است: رأيت اسداً، احتمال اين که متکلّم خلاف ظاهر کلامش را اراده کرده باشد ناشي از چند احتمال است:
الف- متکلّم واقعاً اسد (شير درّنده) نديده است، رجل شجاع ديده است، ولکن غفلت کرده است. قرينهي يرمي را ذکر کند و گفته است: رأيت اسداً.
ب- احتمال دارد که متکلّم قرينه را ذکر کرده است، مخاطب غفلت کرده است و قرينه را نشنيده است.
ج- متکلّم اسد وقعي را نديده است، بلکه رجل شجاع ديده است، ولکن لمصلحة عمداً قرينه را ذکر نکرده است.
د- احتمال دارد قرينه بوده است، ذکر شده امّا به دست مخاطب نرسيده است.
سؤال اين است، در کدام يک از اين صور، مرحوم شيخ قدس سره اصالهي عدم قرينه را جاري ميکند؟ در صورت اوّل و دوم جاي اجراي اصالهي عدم قرينه نيست، زيرا ميدانم که قرينه وجود داشته است. در صورت سوم که يقين دارم قرينه بوده است، لمصلة متکلّم قرينه را ذکر نکرده است. اين جا هم جاي اصالهي عدم قرينه نيست. فقط ميماند صورت چهارم، در مورد صورت چهارم حرف شيخ قدس سره تمام است يا نه؟ براي روشن شدن اين حرف يک نکته را دقّت کنيد و آن اين که اگر ظهور براي کلامي منعقد شد، عقلاء حکم ميکنند که اين ظهور مراد جدّي متکلّم است، مگر قرينه نصب کند که مراد جدّي نبوده است. پس اصالة الظهور در جايي است که براي کلام ظهوري باشد، شکّ کنيم که آيا ظاهرش مراد جدّي است يا نه؟ به بناء عقلاء حکم کنيم که مراد جدّي است کلّ کلامٍ کان له ظاهر. ميگوييم: همين ظاهر مراد جدّي است؛ حال اگر مراد شيخ قدس سره از اصالهي عدم قرينه فقط احتمال چهارم باشد درست است والاّ در بقيّهي موارد جاي اين اصل نيست.
نتيجه اين که: حرف مرحوم شيخ قدس سره باطلاقه ناتمام است، لذا اصالة الظهور حرف تمامي است.
بررسی امکان یا عدم امکان خطاب به ناسی
جلسه سيام تاريخ : 17/8/1388
بررسی امکان یا عدم امکان خطاب به ناسی
شيخ ره : خطاب به ناسي امکان ندارد.
... ره : خطاب امکان دارد.
کلام در فرمايش مرحوم شيخ ره بود. ايشان فرمود: خطاب به ناسي امکان ندارد. مرحوم ... ره ميفرمايد: ميشود به ناسي خطاب کرد به دو صورت.
صورت اوّل: خطاب شود به ناسي، امّا نه به عنوان ناسي، بلکه به عنوان ديگري که ملازم با ناسي باشد، مثلاً بلغميالمزاج که هر وقت اين عنوان را گفتيم، ناسي متوجّه خطاب بشود، ولکن ميگوييم: اين فرمايش مرحوم ... ره ناتمام است، زيرا عنوان ملازم مجرّد فرض است. توهّم است. واقعيّت ندارد. مضافاً که نسيان از امور مختلفه است. به نظر زمان، مکان، افراد.
صورت دوم: صاحب کفايه ميفرمايد: درست است تکليف به ناسي امکان ندارد، ولکن شارع تکليف را متوجّه همهي مکلّفين ميکند، سپس خصوص ذاکر را متوجّه باقي اجزاء و شرايط ميکند، ولکن در جواب اين وجه ميگوييم گرچه اين توجيه در مقام ثبوت بَد نيست، ولکن در مقام اثبات دليل ميخواهد. نسبت به بعضي موارد دليل داريم، مثل ارکان نماز که مربوط به همهي مکلّفين است به مقتضاي حديث لاتعاد الصّلوة الامن خمس، امّا ميشود در جميع موارد آن را اتيان کرد. مضافاً که شخص ناسي خيال ميکند همهي عمل را آورده است. خيال ميکند ذاکر است، لذا اين توجيهي ک مرحوم ... ره براي کيفيّت خطاب ناسي بيان فرمودند ناتمام است.
نتيجه اين شد: بعضي ميگويند: خطاب به ناسي استحاله دارد و بعضي ميگويند: امکان دارد. بعد از روشن شدن اين مقدّمه بر ميگرديم به اصل بحث و آن اين که اگر شکّ کرديم در جزئيّت جزئي، آيا به نحو جزئيّت مطلقه است يا جزئيّت مقيّده است؟ آيا اختصاص به حال ذُکر دارد که مقيّده است و در صورت نسيان، عمل باطل نيست يا نه جزئيّت مطلقه دارد، يعني اين شئ جزء است هم در صورت ذُکر و هم در صورت نسيان، مانند ارکان نماز. در اين جا چه بايد بگوييم، ميگوييم: اين بحث را بايد در دو مقام بيان کرد.
مقام اوّل: بايد ببينيم مقتضاي اصول لفظيه چيست، جزئيّت مطلقه يا مقيّده؟
مقام دوم: بايد ببينيم مقتضاي اصول عمليّه چيست، مطلقه يا مقيّده؟
امّا مقام اوّل: ميخواهيم بدانيم که ادلّهي لفظيه مثل روايات، آيا از آنها جزئيّت مطلقه استفاده ميشود يا مقيّده، مثلاً در روايت آمده است: «لا صلوة الاّ بفاتحة الکتاب يا لَا صَلَاةَ لِمَنْ لَا يُقِيمُ صُلْبَهُ » در مورد دليل لفظي که مقام اوّل باشد، چهار صورت تصوّر کردهاند.
صورت اوّل: هم دليل جزء و شرط و هم دليل اصل واجب اطلاق دارد، يعني شامل ذاکر و ناسي ميشود؛ هم صورت عمد را ميگيرد و هم صورت نسيان را. دليل اصل واجب مانند: اقم الصّلوة. دليل جزء و شرط مانند يجب الرکوع يا يجب الستر. در اين صورت فقها فرمودهاند: اطلاق دليل جزئيّت محکم است و حکم ميکند به جزئيّت و شرطيّت مطلقه (هم صورت عمد و هم صورت نسيان [سهو]) و با وجود اطلاق دليل لفظي نوبت به اصل برائت براي رفع جزئيّت يا شرطيّت در حال نسيان نميرسد.